
عشق را از عشقه گرفته اند و آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بن درخت، اول بیخ در زمین سخت کند، پس سر بر آرد و خود را در درخت می پیچد و همچنان می رود تا جمله درخت را فرا گیرد و چنانش در شکنجه کند که نم در میان درخت نماند و هر غذا که بواسطه آب و هوا به درخت می رسد به تاراج می برد تا آنگاه که درخت خشک شود. همچنان در عالم انسانیت که خلاصه موجود است درختیست منتصب القامه که آن به حبة القلب پیوسته است و حبة القلب در زمین ملکوت روید و هر چه در اوست جان دارد چنانکه گفته اند:
هر چه آنجایگه مکان دارد تا به سنگ و کلوخ جان دارد
و این حبة القلب دانه ایست که باغبان ازل و ابد از انبارخانۀ «الارواح جنود مجنّدة» در باغ ملکوت در چمن «قل الروح من امر ربی» نشانده است و بخودی خود آن را تربیت فرماید که «قلوب العارفین من اصابع الرحمن یقلّبها کیف یشاء». و چون مدد آب علم «و من الماء کل شیء حیّ» با نسیم «انّ الله فی ایام دهرکم نفحات» از یمین یمین الله مدد بدین حبة القلب می رسد، صد هزار شاخ و بال روحانی از او سر بر می زند، از آن بشاشت و طراوت، این معنی عبارتست که «انّی لاجد نفس الرحمن من قبل الیمن». پس حبة القلب که آن را «کلمۀ طیبه» خوانند، شجره طیبه شود و از آن شجره عکسی در عالم کون و فساد است که آن عکس را ظلّ خوانند و بدن خوانند و درخت منتصب القامة خوانند. و چون این شجره طیبه بالیدن آغاز کند و نزدیک کمال رسد عشق از گوشه ای سر بر آرد و خود را در او پیچد تا بجایی رسد که هیچ نم بشریّت در او نگذارد. و چندانکه پیچ عشق بر تن شجره زیادت شود که آن شجره منتصب القامة زردتر و ضعیف تر می شود تا به یکبارگی علاقه منقطع گردد. پس آن شجره روان مطلق گردد و شایسته آن شود که در باغ الهی جای گیرد «فادخلی فی عبادی». و چون این شایستگی از عشق خواهد یافت، عشق عمل صالح است که او را بدین مرتبه می رساند که «الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه». و صلاحیت، استعداد این مقام است و آنچه گویند که فلان صالح است یعنی مستعدّ است. پس عشق اگر جان را به عالم بقا می رساند تن را به عالم فنا می برد، زیرا که در عالم کون و فساد هیچ چیز نیست که طاقت بار عشق تواندداشت. و بزرگی در این معنی گفته است:
دشمن که فتادست بعشقت هوسش یک لحظه مبادا بطرب دست رسش
نی نی نکنم دعای بد زین سپس اش گر دشمن از آهنست عشق تو بسش
شیخ اشراق، فی حقیقة العشق.
برچسبها:
عشق
+
نوشته شده در چهارشنبه
1391/02/06ساعت 15:44  توسط .M. Sh
|

از
خدا که پنهون نیس، از شما چه پنهون به اتفاق یکی از دوستان رفتیم سینما.
صبح من رفتم که بلیط رو پیشاپیش بگیرم چونکه تو روزهای تعطیل سینماها شلوغه
و ممکنه بلیط برای هر سئانسی که میخوای گیر نیاد. واسه همین رفتم
پردیس سینما گالری ملت
که هم سینماهاش مدرن و تمیزه و هم خوش مسیره. بدلیل محدودیت نسبی که در
مورد ساعت برگشت داشتیم، با نگاهی به فیلمهایی که روی پرده بودن و ساعتهای
پخششون و بازیگرهای خوش رنگ و لعابی که عکسشون توی تبلیغات فیلمها بود و
علاقه مندی ضمنی دوستمون به جناب آقای حامد کمیلی و علاقه مندی ضمنی خودمون
به سرکار خانم نیوشا ضیغمی (خداییش این آخریش از همه مهمتر بود) بلیط فیلم
پرستوهای عاشق رو گرفتم. با خودم گفتم حتماً یک فیلم ملوی عاشقانه در مورد
دو تا پرستوی عاشق با بازی این دو تا بازیگره که به حال روز این روزای ما
هم میخوره و میتونه یه دو ساعتی ما رو سرگرم خودش کنه. می شد بلیط فیلم
"چیزهایی هست که نمی دانی" یا "جعبه موسیقی" رو هم بگیرم اما با خودم گفتم
بذار تا یه خورده بریم تو فضای لطافتِ عاشقانه و بتونیم واسه هفته کاری ای
که میاد یک خاطره خوب داشته باشیم. کلاً من سینما رو خیلی دوست دارم. بنظرم
یکی از قابل ستایش ترین ساخته های دست بشر، هنر فیلم هستش که میتونه دو
ساعت آدمها رو از دل زندگیشون بکشه بیرون و ببره هر جایی که دوس داره.
میتونه تو رو درگیر یک قصه یا یک شخصیت کنه که تا مدتها از فکر کردن بهش
لذت ببری. یک فیلم خوب مثل یک کتاب خوبه. کتابی که توی دو ساعت خلاصه شده و
بجای نیاز به تصویرسازی ذهنی خواننده از شخصیتها و فضای داستان، بصورت
بصری یک قصه طولانی رو در یک مدت کوتاه روایت میکنه. یعنی یه فیلم بصورت
بالقوه، میتونه خیلی دلنشین باشه. حتی بنظرم تو یک سالن تاریک بزرگ نشستن و
توی صندلی فرو رفتن و خیره شدن به یک پرده بزرگ، خودش یک پروسه دوست
داشتنیه. واسه همین قبلنا فکر می کردم که هر فیلمی، فارغ از کیفیتش حتی،
ارزش یکبار دیدنو تو سینما داره. اما قطعاً دیدن فیلم پرستوهای عاشق تأثیر
بسزایی در تغییر این نگرش من به کل زندگی داشت. فیلم مزخرف و مسخره ای که
بعد از تموم شدنش فقط پشیمونی که چرا وقتتو واسه دیدنش تلف کردی. آخه
احمقهای بی فکری که این فیلم رو ساختید! براتون اصلاً مهم نیس که آدمهایی
که میان این ساخته مسخره شما رو می بینن حالشون ازتون بهم بخوره؟ صرفاً با
گذاشتن دو تا بازیگر خوشگل فکر کردین آدم میتونه فیلم بسازه؟ چی شد که فکر
کردین همچین فیلمی میتونه نیازی برای ساخته شدنش وجود داشته باشه؟ ازون
نیوشا ضیغمی بی عقل و اون حامد کمیلی دره پیت بعیده که بیان تو همچین فیلم
مبتذلی بازی کنن. یکی دو هفته پیش یه خبری پخش شد که حامد کمیلی شاید بخواد
بخاطر بازی تو یک فیلم خارجی برای همیشه از ایران بره. بابا حامد کمیلی!
اصلاً تو حتماً باید بری. اینجا با این سطح بازیت کسی قدر تو رو نمیدونه.
خاک وچوکت کنن با این فیلمت! سبک فیلم دقیقاً همون سبک فیلمای پنجاه سال
پیشه که یه پسر جوون، عاشق یه دختر پولدار میشه و بهش نمیرسه و در این بین
عاشق یه دختر دیگه (آنا نعمتی) میشه و آخر سر به این یکی میرسه. همین. ای
خاک. فکر کنم بیشترین لذتو تو سالن سینما همون خانواده ای که ردیف جلویی
نشسته بودن بردن که نفری یه ساندویچ کالباس گنده و یه نوشابه دستشون بود و
از اول فیلم تا آخرش داشتن میخوردن و با هم حرف میزدن.
قطعاً اونایی که این فیلم رو ساختن به هیچ چیز فکر نکردن جز جیب خودشون. به
سوی همین چراغی که بالای سرم روشنه قسم میخورم که فقط به این فکر بودن که
یه سرمایه مختصری میذارن و دو تا بازیگر خوشگلو میارن و از قِبَل فروش
فیلم، سود چند میلیونی نصیبشون میشه. و جالب اینه که به هدفشون هم میرسن.
حداقل در مورد من که تونستن تا دسته به هدفشون برسن. و در این بین بیشتر از
هر کسی تقصیر خود منه. بعنوان یه آدمی که عقلش تو چشماشه، اون چیزی رو که
در ظاهر قشنگه می پسندم و برمی گزینم تا توی این دنیا، هر چیزی که کم
محتواتر و سطحی تر و مبتذل تره اما ظاهر گیراتری داره، پر طرفدارتر و
سودمندتر باشه و هر چیزی که عمیقتر و درک و فهمش نیاز به رنج بیشتری داره،
خواهانِ کمتری داشته باشه. و این، قانونِ بقای سیستمه. و ما، اسیرانِ این
سیستم هستیم. سیستمی که برای کسب سود بیشتر، حاکم بر زندگی بشر شده و همه
ما هم بنوعی اکنون در اون گرفتار شدیم: برای سود بیشتر، چیزهایی رو عَرضه
کن که چشم آدمها رو بگیره؛ چرا که اگر چشم آدمها رو گرفت، عقلِ نداشته شون
رو هم ملزم به انتخاب اون خواهد کرد و اون وقت تو به اون چیزی که میخوای
میرسی. از ماست، که بر ماست.
برچسبها:
دیالکتیکهای تنهایی من
+
نوشته شده در شنبه
1390/12/06ساعت 0:29  توسط .M. Sh
|
خيلي وقته كه از فوتبال ننوشتم. ولي اين ننوشتن دليل اين نيست كه از علاقهام به فوتبال كم شده باشه. حتي بيشتر از قبل، بازيهاي استقلال رو با جديت نيگا ميكنم و هر وقت هم كه پا بده ميرم استاديوم. اخيراً كه، بدليل بالا رفتن سنم، در اثر هيجانات بازي فشارم هم ميره بالا و اثرش روي سلامتيم رو به عينه دارم ميبينم. به قول مامان جون، واسه آدم بيغمي مثل من، بايدم مسائلي مثل برد و باخت استقلال اينقدر مهم باشه. خدا رو شكر اين فصل وضع استقلال بد نيست و تيم خوبي داره. به نظرم بزرگترين مشكل استقلال همون مربيش، پرويزخان مظلوميه. باختي كه به پرسپوليس تو 10 دقيقه آخر بازي دراومد، بزرگترين مقصرش پرويزخان بود. هر چند، در كل تا حالا نتايج بدي با استقلال نگرفته و اميدوارم كه امسال قهرمان بشه. خيلي دوس دارم بتونه روي امير قلعه نوعي رو كم كنه. قلعه نوعي آدميه كه فقط به فكر خودشه و واسه رسيدن به منافعش حاضره به هر كسي، حتي استقلال، ضربه بزنه. هنوز يادم نرفته وقتي كه با مس كرمان استقلال رو برد چجوري از خوشحالي مشتهاشو تو هوا گره كرده بود يا وقتي كه رفت سپاهان چطوري همه بازيكناي كليدي استقلال رو با خودش برد اونجا.
شنبه روز خوبي بود براي
فوتبال ايران. تو مرحله پلي آف باشگاههاي آسيا، استقلال با اتفاق عربستان بازي داشت كه تونست با يك بازي خوب، 3 بر 1 ببردش. بازي با عربها هميشه براي ما حيثيتي بوده. درسته كه ميگن نبايد ورزش رو سياسيش كرد ولي مگه ميشه؟ مگه ميشه با اين خيانتها و نامرديهاي كه عربستان ميكنه باهاشون بازي كرد ولي حس نفرتي نسبت بهشون نداشت. من اگه جاي اين علماي اسلام بودم، رفتن به سفر حج رو در حال حاضر حروم اعلام ميكردم. انصافاً هم چقد قشنگ اونايي كه رفته بودن استاديوم آزادي، تونستن اين حس دوست نداشتنِ عربستان رو خوب نشون بدن. وقتي كه شصت و پنج هزار نفر يكصدا با هم فرياد زدن: استقلال قهرمان، خليج فارس ايران. اونوقته كه عربها بايستي بفهمن كه اين مردم، هر چند كه ممكنه سختي زندگي دهنشون رو زده باشه، اما واسه وطنشون حاضرن خيلي بيشتر از اين حرفها مايه بذارن. اصولاً عمده قشري كه تو دنيا واسه تماشاي فوتبال ميرن استاديوم، عموماً از طبقاتي در اجتماع هستن كه ممكنه خيلي از سطح آگاهي سياسي - اجتماعي بالايي برخودار نباشن. استاديومها در هيچ جاي دنيا محل مناسبي براي حضور روشنفكران، فعالين سياسي و اجتماعي و يا حتي وطن پرستها نيست. خود من هم هر وقت كه رفتم استاديوم، هر قالبي كه بيرون داشتم رو درآوردم و جامه يك طرفدار دو آتيشه فوتبال رو پوشيدم و تا جايي كه تونستم به تيم مقابل فحش كشدار
دادم تا استقلال بتونه بازي رو ببره. واسه همين وقتي كه پاي تلويزيون داشتم بازي رو ميديدم، اون شعار قشنگ رو با اون شدت و طنين (كه شدتش تو استاديوم 10 برابر اونچيزيه كه از تلويزيون شنيده ميشه) شنيدم، يه حس نامرئياي كه يه جورايي گذرا مياد و چشاي آدمو خيس ميكنه اومد زير پوستم. حال كردم. دمتون گرم كه اينقد باحاليد و ميدونيد كه كجا بايد بزنين.دم علي آقا پروين هم گرم كه پرسپوليسيترين آدم روي كره زمينه ولي تو همچين روزي اومد استاديوم و استقلال رو تشويق كرد. اينجور مردونگيها واسه هميشه تو خاطرهء مردم ميمونه و چي بهتر از موندن يك خاطره خوب از ماها كه يه روزي هممون خواهيم رفت.
برچسبها:
فوتبال
+
نوشته شده در دوشنبه
1390/12/01ساعت 17:31  توسط .M. Sh
|
خب، جا داره واقعاً به خودم بخاطر همت و تلاشی که در نوشتن در این وبلاگ بخرج میدم تبریک بگم. اگه تاریخ مطلب قبلی رو نیگا کنین (اصلاً الان کسی هست که نیگا کنه؟) میبینین که دقیقاً متعلق به پنج ماه قبله. یعنی صد و پنجاه روز پیش. و این صد و پنجاه روز مثل یک چشم بر هم زدنی گذشت. توی این مدت حسابی درگیر کار و دانشگاه بودم. کار تدریسم در دانشگاه اگه خدا بخواد دیگه داره اوکی میشه و از ترم بعد حکمم میخوره. اونوقت دیگه بیشتر وقتم رو بیشتر در دانشگاه هستم و در کنارش میتونم بیرون هم کار جانبی داشته باشم. بهتر. از کار کردن با مدیر دیوونمون دیگه خسته شدم. مردک روانپریش غیر از خراب کردن کار هیچ کار دیگه
ای بلد نیست. همه کارها رو هم انداخته روی دوش من. ترم بعد سه تا درس تو دانشگاه دارم که با این حساب فکر کنم احتمالاً نوبت پست بعدی بیافته تو تابستون سال بعد. راستش رو بخواهید خب چون اینجا رو چند تا از دوستان و آشنایان هم میخونن بعضی از موضوعات و مطالب ناموسی و شخصی و خصوصی و عشقی و عاطفی و خیانتی و ... رو نمیشه متأسفانه نوشت. راستش از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که حتی تو این فکر افتاده بودم که در اینجا رو ببندم و برم یه جا که منو هیچکی نشناسه بنویسم. بهر حال بعضی حرفها هستن که آدم دوس داره اونا رو به غریبه ها بگه تا به آشنا، اما ماشاله چون از آبجی گرفته تا پسر دایی و همکلاسی سابق و دوست دور و نزدیک و ... ممکنه اینجا رو بخونن، آدم نمیتونه خیلی بی حیا باشه خب. البته خب همشون میدونن که من خیلی پسر خوبی هستم ولی بالاخره حرف که تو دهن مردم بچرخه دیگه معلوم نیست که چی ازش دربیاد. حالا بگذریم. سفر استانبول واقعاً عالی بود. خیلی خوش گذشت. توی یک هتل بسیار خوب توی منطقه کومبورگاز اسکان داشتیم که حدود 50 کیلومتر با شهر استانبول فاصله داشت. محیطی بسیار آرام و دلنشین با ساحلی بسیار زیبا. روزها ما تو سالنهای کنفرانس بودیم و دختران مانکن اندام روی تختهای لب ساحل و استخر با بیکینیهای زیبا و خوش رنگ، حمام آفتاب میگرفتن. موضوعی که واسم جالب بود این بود که تو هر زوجی که اونجا میدیدم، هر چی مرده زشت تر و بد هیکلتر بود، خانمه خوشگلتر و زکسی
تر بود. دوستان خیلی خوبی اونجا پیدا کردم که ارتباطمون هنوز هم ادامه داره. این کنفرانس هر دو سال یکبار برگزار میشه و امیدوارم که بتونم در نویت بعدی اون هم شرکت کنم. بعد از کنفرانس هم سفری به منطقه کاپودوکیا داشتیم که اونهم واقعاً زیبا و جالب بود. چند تا عکس از سفرم رو در ادامه گذاشتم. امیدوارم دیگه گشادی رو بذارم کنار و زود بزود اونچه که اتفاق میافته رو اینجا بنویسم.

غروب دریا در ساحل هتل

ساحل هتل

شهر زیبای استانبول

خیابانهای استانبول

خیابان معروف استقلال در استانبول

شام شب آخر کنفرانس توی کشتی در گلدن هورن

منطقه کاپودوکیا که فرسایش صخره
ها اونها رو به شکلهای عجیب درآورده

رقص سماع مریدان مولانا در کاپودوکیا

پرواز با بالن بر فراز دره کاپودوکیا که خاطره
ای بس زیبا و بیاد موندنی بود

دره کاپودوکیا
برچسبها:
سفر یه قصهاس
+
نوشته شده در شنبه
1390/11/22ساعت 0:10  توسط .M. Sh
|
هفته ديگه واسه يك سفر نيمه كاري دارم ميرم استانبول. در حقيقت كنفرانسي هستش كه توش مقاله دارم. البته كنفرانس بهونه بود واسه اينكه تصميم بگيرم اين آخر تابستوني يك برنامه سفر واسه خودم جور كنم. هم ديدم جاش جاي خوبيه و هم هزينه كنفرانس با توجه به هتل محل اقامت مناسبه. خلاصه اينكه با وجود اينكه اين ترم هم دو تا كلاس تو دانشگاه واسه تدريس دارم و از هفته بعد هم كلاسها شروع ميشه اما يك هفته ميخوام به هيچي فكر نكنم. برم يكي از شهرهاي قشنگ دنيا رو ببينم و بگردم. كنفرانس تو سالنهاي يكي از هتلهاي كنار ساحل برگزار ميشه و قطعاً اين موضوع باعث خواهد شد كه بر جذابيتهاي اون افزوده بشه. چقدر خوب ميشه اگه هوا هم خوب باشه و دختران زيبا هم با بيكيني براي حمام آفتاب بيان تو ساحل. اونوقت ديگه بار علمي كنفرانس قطعاً چند برابر خواهد شد. اما از شوخي گذشته، اينكه ميبينم اينقدر سفر رو دوست دارم و وقتهايي كه ميرم مسافرت جزو قشنگترين روزهاي زندگي من حساب ميشه، خوشحالم. ديدن جاها و مكانهاي مختلف و لايف استايلهاي مردم دنيا باعث ميشه كه آدم بتونه با چشم بازتر و ديد عميقتري به خودش، زندگيش و جايي كه در اون زندگي ميكنه فكر كنه. آدم وقتي كه ميره سفر، خودش رو بهتر ميشناسه.
هفته قبل هم به اتفاق يكي از دوستان رفتيم فيلم شيش و بش. بنظرم فيلم خوب و خنده داري بود و جدا از پايان تخيلياي كه داشت، در بقيه فيلم خوب تونست تماشاگران رو بخندونه. فيلم در ژانر كمدي هستش و ماجراي دو تا دوست (گلزار و حيايي) رو روايت ميكنه كه دنبال سه تا ياقوت هستن. اينوسط كلي ماجرا پيش مياد تا با هم رقابت كنن. نويسنده فيلمنامه خود گلزاره و پيمان قاسم خاني اونو بازنويسي كرده و همين باعث شده كه جنبههاي طنز فيلم به لودگي كشيده نشه. موزيك فيلم هم كه پُره از آهنگهاي شاد و رقصي. خلاصه اگه طالبيد يه دو ساعتي بهتون خوش بگذره و بخنديد، ديدن اين فيلم البته در كنار يك دوست خوب ميتونه گزينه مناسبي باشه.
+
نوشته شده در سه شنبه
1390/06/22ساعت 17:25  توسط .M. Sh
|
يكي از خصلتهاي مسخره زندگي امروزه اينه كه اونقدر آدمو درگير خودش ميكنه كه ديگه كمتر فرصتي واسه اينكه بخواي با خودت خلوت كني برات ميمونه. هي به مرور زمان سطح زندگيت گستردهتر ميشه و ميافتي دنبال مسائل مختلف اما بهمون نسبت از عمق زندگيت كاسته ميشه. به نظر من قانون بقاي جرم يا بهتر بگيم در اين شرايط بقاي حجم در مورد زندگي هم صادقه. حجم زندگيِ آدما بطور عموم و نرمال ثابته. چونكه ظرفيت آدما بطور عموم و نرمال ثابته. حالا اگه اين حجم رو برابر با حاصلضرب سطح زندگي در عمقش بدونيم، بطور طبع با افزايش سطح اون، عمقش كمتر ميشه. مگه اينكه آدمي پيدا بشه كه ظرفيتش به مرور زمان افزايش پيدا كنه. آدمايي كه ظرفيتشون نامحدوده، با افزايش سطح زندگيشون، عمق اون رو از دست نميدن. در مورد خودم يادمه كه قبلنا خيلي عميقتر و جزئيتر به مسائل مختلف فكر ميكردم. درگيريهاي ذهني و مشغلههاي كاريم هم مثل اين روزا نبود. واسه همين بيشتر دست و دلم واسه نوشتن پر بود. با حسهام بيشتر رفيق بودم و شايد بنوعي حس رضايت بيشتري نسبت به الان داشتم. اما ديگه الان خيلي وقته كه از غشاء هيچ چيزي رد نشدم. احساس ميكنم كه تو پوستهء زندگي موندم و نميتونم ازش رد بشم و به مغزش برسم. و كيه كه ندونه پوستهها هميشه از مغزها قشنگترند، اما لذت شيريني مغزها قابل مقايسه با پوستهها نيست. بنظرم حل اين مشكل يك راه داره و اونم اينه كه بتونم يه جورايي اصلاً بيخيال اين حس كمال گرايي بشم. بايد بتونم كه به خودم بقبولونم كه بسه ديگه. همينقدر از زندگي كه دستت اومده بسه ديگه. برو خوش باش. چرا همش غصهء اينو داري كه فلسفه جهانبينيِ زندگيت رو كاملتر كني؟ برو عشق و حال كن. برو بزن و در رو. چرا واميستي يا فكر ميكني كه بايد پاي همه چيز واستاد؟ چرا فكر ميكني كه بايد مدافع حقوق همه خوبيها باشي؟ اينكه ميگن اگه آدم پاي حرفش و قول و قراري كه ميزاره وانسته بعداً همون بلا سرش مياد، همش كس شعره. همش چرته. بزن و حال كن و برو. عمرت تموم شد و تو هنوز دغدغهء اينو داري كه انسانيت رو نجات بدي. رسماً به فاچ رفتي ولي خودت خبر نداري ...
ولي، بازم ميبينم كه نميشه. هر كاري كه ميكنم وجدانم راضي نميشه كه بيخيال بشم. واسه همينه كه هر از چندگاهي ميشينم و خودمو محاكمه ميكنم. هميشه هم اين سوال رو از خودم ميپرسم، در حاليكه جواب قانع كنندهاي براش ندارم: "تو از زندگي چي فهميدي؟"
+
نوشته شده در دوشنبه
1390/06/14ساعت 17:17  توسط .M. Sh
|
+
نوشته شده در جمعه
1390/06/04ساعت 17:5  توسط .M. Sh
|
گویند جنون بر دو نوع است: جنون دون العقل و جنون فوق العقل. خوش به حال آنهایی که به جنون فوق العقل رسیده اند.
+
نوشته شده در پنجشنبه
1390/05/27ساعت 15:13  توسط .M. Sh
|

ديروز يعني 90/5/18 مصادف بود با سي و دومين سالروز تولدم. روزيكه هيچ حس خاصي نسبت بهش نداشتم. واقعيتش شايد هم يه جورايي دوسش نداشتم. از اينكه ميبينم به سرعت عمرم داره سپري ميشه درحاليكه اون حس رضايت رو نسبت به كيفيت زندگيم ندارم يه جورايي دلم ميگيره. با خودم فكر ميكنم چقد خوب ميشد كه يه ده سالي تو همين رده سني مرز بين جووني و ميانسالي ميموندم و ميشد انواع و اقسام تجربهها رو كسب كنم. اونوقت بدون اينكه زمان رو از دست داده باشم، تجربههاي يه آدم چهل ساله رو داشتم و ميتونستم خيلي بهتر مسير زندگيم رو انتخاب كنم. اگه الان به راهي كه اومدم نيگا كنم، در كل همون چيزي بوده كه ميخواستم. اما توي جزئيات شايد خيلي بهتر ميتونست باشه. چهار سال دوره ليسانس و دو سال دوره ارشد بدليل اينكه تو خوابگاه زندگي ميكردم، اصلاً دورههاي لذتبخشي از زندگي من محسوب نميشن. در حاليكه اون دوره تو سن 18 تا 24 سالگي ميتونه جزو بهترين سالهاي زندگي يك آدم باشه. شايد بهتر بود كه تو انتخاب رشته همون مشهد رو اول ميزدم و تهران نميومدم. بودن در كنار خانواده و استفاده از مزيتهاي زندگي در خونه واقعاً امتيازهاي ارزشمندي هستن. دو سال دوره ارشدم رو كه اصلاً نميشه جزو زندگي حساب كرد. تحصيل در دانشگاه تربيت مدرس با اون جو مسخرهء خشكش و استاداي بيروحي كه داشتم، در كنار اتفاقاي احمقانهاي كه تو اون دوره برام افتاد اصلاً خاطرههاي خوبي برام نذاشته. در حقيقت ميتونم بگم زندگي جديد من از سن 25 سالگي و با قبول شدن در دوره دكترا شروع شد. چرا كه از طرفي ميديدم ميتونم اون شغلي رو كه هميشه دوسش داشتم، داشته باشم و از طرفي هم خانوادهام به تهران نقل مكان كردن. اوضاع ماليم هم به نسبت بهتر شده بود و تونستم ماشيني براي خودم دست و پا كنم كه واقعاً توي اين تهران بي در و پيكر براي خودش غنيمته. ديدم نسبت به زندگي بازتر شده بود و چونكه خيلي هم پسر خوبي بودم دختراي سال پاييني دانشكده دوستم داشتن. يادمه عيد همون سال هم پدر نازنينم بعنوان عيدي كارت معافيت از سربازي رو بهم داد. ديگه از زندگي چي ميتونستم بخوام؟ تو چشم بهم زدني همه چيز برام عوض شده بود. براي همين هميشه فكر ميكنم وقتهايي كه آدم از زندگيش راضي نيس، ممكنه كه يه دفعهاي ورق برگرده. آدم هيچ وقت نبايد نااميد بشه. خلاصه چهار سال بعدش هم گذشت و درسم تموم شد. انصافاً هم بدليل اينكه به اون چيزي كه ميخوندم علاقه داشتم، خوب درس خوندم و خوب بودن استادم هم در علاقه من به اون دوران تأثير بسزايي داشت. اما از وقتي كه درسم تموم شده و كامل درگير كار شدم، يه جورايي احساس ميكنم كه ديگه پيشرفتي نكردم. البته يه دليلش ميتونه اين باشه كه تمام وقت در دانشگاه نيستم و بدليل اينكه اين هفت خوان استخدام و گزينش هنوز تموم نشده، بصورت حقالتدريس درس ميدم. البته پيشرفت كه ميگم بيشتر منظورم از جنبه افزايش علم هستش. طبيعياي كه درآمدم برام رضايتبخش باشه. ولي دوس ندارم فقط دنبال پول باشم. دوس دارم تحقيق و پژوهش حرفه اصليم باشه و دركنارش اگه خواستم بيرون كار كنم. قرار بود از كاراي باقيمونده تزم يكي دو تا مقاله ديگه هم دربيارم كه متأسفانه ديگه دنبالش رو نگرفتم. همه اين حرفها در كنار اين موضوع كه كم كم دارم به اين باور ميرسم كه نميتونم دختر مورد علاقهام رو پيدا كنم باعث شده كه راضي نباشم سنم از اين بيشتر بشه. متأسفانه بايد اعتراف كنم دختر خانمهايي كه وارد زندگيم ميشن موندگار نيستن. سخت گير شدم و ديگه خيلي هم حوصله وقت و انرژي گذاشتن براي جلب رضايت و محبت طرف مقابلم رو ندارم. اين مسأله باعث شده كه شايد بنوعي متأسفانه به يك پسر تنوع طلب و از خود متشكر هم تبديل شده باشم. اما به سوي همين چراغي كه بالاي سرم روشنه قسم ميخورم من آدم از خود متشكري نيستم. فقط حس ميكنم اونچيزي رو كه ميخوام پيدا نميشه. همين باعث شده كه بقيه فكر كنن مگه خودم چي هستم كه اينهمه توقع دارم. اما باور كنين اگه اون دختري كه دوس دارم پيدا بشه، اونوقت من ميشم مرد زندگيش. اگه عاشقش بشم، اونوقت جونمم براش ميذارم. اما مگه اينروزا كسي هست كه به عشق فكر كنه؟ من جزو آخرين بازماندگان نسل قبل هستم. شبا كه با دوستام ميرم باشگاه انقلاب، بين اونها فقط من هستم كه هنوز به عشق فكر ميكنم. هنوز دوس دارم عاشق بشم. هيچ كدومشون هيچ علاقهاي به عاشق شدن ندارن. منم ممكنه كه ديگه كم كم اميدم رو از دست بدم. خلاصه اينجورياس حكايت اينروزاي ما. ديشب مامان اينا بعنوان كادوي تولد يه روتختي خيلي نرم و خوشگل بهم كادو دادن. از اينايي كه پف پفيه. خيلي وقت بود كه ميخواستم روتختيم رو عوض كنم. قربون مامانم بشم.
+
نوشته شده در چهارشنبه
1390/05/19ساعت 18:33  توسط .M. Sh
|
1- خونمون رو عوض كرديم. از اون خونه قديميِ بزرگ اومديم به يك خونه جديد و قشنگِ كوچيكتر. حالا ديگه مامان نبايد وقتي از سر كار يا خريد مياد خونه، اونهمه پله رو به سختي بياد بالا و منم برم پايين و خريدارو بيارم بالا. چونكه خونه جديد آسانسور داره. همسايه هاي خيلي خوبي هم داريم. يكي از همسايه هامون هم يه دختر خيلي خوب داره كه همون روز اول تو آسانسور همو ديديم. خيلي محجوب و خانم و خوشگل بود. به مامان اينا سپردم كه يه برنامه بذارن كه با همسايه هامون بيشتر آشنا بشيم. بلكم خدا رو چه ديديد. اينهمه حكايتها كه همه مردم از دختر همسايشون ميگن، شايد يكيش هم در مورد ما اتفاق افتاد :) ولي، لاكردار، عجب كوفتيه اين اسباب كشي. پيرم دراومد. جمع كردن اونهمه وسيله و آوردن و چيدنش اينجا واقعاً خيلي سخت بود. اما هر چه بود، تموم شد. از اون خونه با خاطرات خوب و بدش ديگه اومديم بيرون. حس خوبي نسبت به اين خونه قشنگ دارم. مخصوصاً كه بر خلاف خونه قبلي، پنجره اتاقم ويوي بازي داره و نورگيرش هم خيلي خوبه. شبا، ميشه نشست پاي پنجره و تهران غرق در نور رو ديد و كلي رويابافي كرد. خدا كنه كه بتونيم سالها توي اين خونه، با خوبي و خوشي زندگي كنيم و ديگه رنگ غم رو نبينيم.
2- به نظر من، هنر سينما يكي از قابل تحسينترين ساختههاي دست بشره. دو ساعت ميري توي يك سالن تاريك، فرو ميري توي صندليت و فارغ از زندگياي كه اون بيرون جريان داره، قاطي يك قصه و آدمهاش ميشي و باهاشون همذات پنداري ميكني. البت به شرطي كه قصه فيلم ارزش اين حرفا رو داشته باشه. به اتفاق يكي از بچهها رفتيم فيلم اينجا بدون من.

بازي خوب فاطمه معتمد آريا، صابر ابر و نگار جواهريان در كنار داستان درگير كننده فيلم به دل آدم ميشينه. جريانِ دختر معلول خانوادهاي كه اين مشكل رو براي خودش خيلي بزرگ كرده، اما با ورود پسري به زندگيش و علاقمند شدن به اون، ميتونه بر اين مشكل غلبه كنه. جريان خانوادهاي كه از فرط مشكلات تصميم به خودكشي ميگيرن اما با گذشت اونها روي خوشبختي رو ميبينن. به قول معروف، همون حكايت اينكه عشق چهها كه نميكنه. البته نه اينكه به همين خنكياي كه من گفتم. اتفاقات ريز و درشتي كه اين وسط هم ميوفته، اين فيلم رو به يك فيلم باارزش تبديل كرده. خلاصه اگه اهلش هستيد بريد ببينيدش.
3- زمان اجاره خونه خودم هم سر اومده بود. پارسال به پسر مجردي اجارهاش داده بودم كه امسال فهميدم قبلاً ازدواج كرده بوده و از خانمش جدا شده. مدير ساختمون بهم زنگ زد و گفت كه اين آقا يه سري مشكلات اخلاقي داره و با خانمهاي زيادي معاشرت ميكنه. بهم پيشنهاد كرد كه امسال قراردادش رو تمديد نكنم. قصدم هم همين بود كه يه زوج جوون بيان امسال بشينن. اما وقتي باهاش حرف زدم يه جورايي ديدم گناه داره. بهش گفتم كه بيشتر مواظب رفت و آمدش باشه و مراعات قوانين ساختمون رو بكنه. توي زندگي خصوصياش هر كاري ميخواد بكنه آزاده اما طوري باشه كه حساسيت بقيه رو برنيانگيزه. اونم قبول كرد و تمديد كرديم. آخرش به من گفت كه تو پسري هستي كه زندگي رياضيواري داري و طبق يه برنامه همه كاراتو ميبري جلو. ولي من چون هنري هستم (تو صدا و سيما كار ميكنه) خيلي زندگيم فراز و نشيب داشته و تا حالا خيلي ضربه خوردم. ميخواستم بهش بگم بچه جون! اگه يكي از اون شكستهاي عشقياي كه من خوردم رو تو ميخوردي كه الان بايستي ميومدم از تو جوب جمعت ميكردم. بيخيال شدم. گفتم تو راس ميگي. خلاصه اينم از اين.
4- ماه رمضون هم كه شروع شد. سحرا من و مامان بيدار ميشيم و سحري ميخوريم و روزه ميگيريم. حسابي جاي بابا خاليه. چقد عاشق ماه رمضون و روزه گرفتن بود. ولي روزا خيلي طولانيه. آدم ديگه از ساعتاي 4 و 5 عصر به بعد حسابي كم مياره. با خودم ميگم نكنه اين كارايي كه ما ميكنيم همش بيفايده باشه و اون دنيا برگردن بهمون بگن كه شماها چقد اسكل بودين كه اينهمه به خودتون عذاب دادين. آخه بقيه مردم اينهمه دارن عشق و حال ميكنن و ما اينجوري داريم دهن خودمون رو ميزنيم. چه ميدونم والا. خدايا خودت قبول كن.
+
نوشته شده در سه شنبه
1390/05/11ساعت 17:49  توسط .M. Sh
|